|
-
انقدر کاري به کار من نداشته باشيد، کرم
نريزيد؛ آزار نديد. آخه چند بار بايد بگم بهتون که من حساسم، زودباورم. اگر اذيتم
کنيد اذيت ميشم، بدجوري هم. آخه چرا هر وقت که داره سرم گرم ميشه به
زندگي يکيتون يک حال اساسي ميده بهم . . ؟؟
يه زماني يکي ما رو انداخت تو يه چاه گنده.
حالا شما که ميخوايد تا لب چاه بياريدم بالا و بعد طناب رو ول کنيد، ننداااازيد
طنابتون رو از اول. من اين پايين تو چاه به تنهايي خودم عادت کردم. به سکوتش. به
اتفاقايي که توش نمي افته!! ولي وقتي ميکشيدم بالا تا لب چاه، اونقدر بالا که نور
آفتاب ميخوره به چشام و ميبندتشون و لبخند مياد روي صورتم . . . و دوباره از
لب چاه پرتم ميکنيد پايين . . . خورد ميشم. فايده اي هم نداره حرفاتون. توجيه نداره
اصلاً کار شماها. حالا هي بگيد سگتون افتاده بود تو چاه و واسه اون طناب انداخته
بوديد و اصلاً تو چرا اومدي بالا. حالا بگذريم از اين که از اولش حرف ميزديد با من
وقتي داشتيد ميکشيدينم بالا، از همه چيز. لابد سگ سخنگو داريد ديگه و باز هم لابد
فکر ميکرديد با اون داريد حرف ميزنيد از زمين و زمان و خودتون . . . گفتم که . . . بگذريم!
مَخلص کلام، من نه نفت دارم، نه انرژي اتمي، من
هميني هستم که از ته چاه داريد ميبينيد، آفتاب بيرون چاه هم اگر بهم بخوره فرقي
نميکنم. پس راحتم بگذاريد. ميخوام يک کمي به حال خودم باشم. چيز زيادي
نميخوام. فقط تشويش نميخوام و دغدغه نميخوام . . . آرامش ميخوام . . . و
سکوت . . .
..............................................:::::::::::::::::::::::::::::::::::::..............................................
برگرفته از وبلاگ 360 آقای آرش لقائی؛ امیدوارم با رعایت حق کپی - رایت حلالم کنند.
آقا، بیخیال ما بشوید؛ در هر زمینه ای. خسته شده ام به خدا؛ خسته شده ام از روز هایی که هر لحظه اش باید منتظرِ خبری خوش برای ایکس و ایگرگ یا ضِد باشم. در جریان گذاشتن از لطف شماست؛ بزرگوارید، اما بلا نسبتتان شمار کلاغ های به خانه نرسیده که از فرط بی خانمانی مغز و دلِ این بنده ی حقیر را محفل و ملجاء و آسایشگاه خود می کنند به حدی رو به فزونی گذاشته که نگران انقراض خودم هستم.
و من، همچنان بر مواضع پست پیشین پافشاری می کنم . . .
وبلاگ را مرور می کردم دیشب؛ بیش از چهارده پُست از آغاز تا امروز طی سه و نیم سال با محوریت یک موضوع بوده است؛ و این داستان علی الظاهر همچنان هم ادامه دارد . . .
دیر یا زود، دل بستن، خواه به شئ خواه به شخص، همیشه پشیمانی به دنبال دارد و پشیمانی، همیشه عذاب. آرامش باقی؛ دل به کام "او" ای گماشتن که هست و نیست، همه اوست.
زیبا تر از عاشقانه ی دکتر شریعتی در هبوط نخوانده ام، ندیده ام . . .
"پسر جان! او را خودت بساز! و من بقدری اشک ریختم که تو در دستهای من خیس شدی."
. . . الحمد لله رب العالمین . . .
|